پریسا ی شیطون با این دو سه تا ایمیلش نوک انگشتش روگذاشت درست رو اون نقطه ای که نباید میگذاشت … حالا که آتیش به پا کرده تقصیر خودشه … این آتیش پاره با اون خنده های پای کامپیوتر توی دانشگاهش ( که صداش تا اینجا اومد ) و این دلدل زدنهایش که صدای تاپ تاپ اون را میشنوم و آن هق هق هایش و خیسی چشمانش و ……. دیگه نمیگذاره که من آروم بگیرم … و حالا که اینقدر جوش آورده و داغ کرده و خودش هم نمیدونه که چی شده و چرا ( فکر میکنه دمدمی شده !!! ) و احساس میکنم دیگه نمیدونه داره چیکار میکنه و این هومن بی چاره هم ، که اونهم نمیدونه این آتیشپاره چیکار داره میکنه و از دست » خل بازیها » شاید آزار ببینه …. تصمیم گرفتم خودم رو قاطی کنم و ……
البته شاید دارم با این دخالتم عیش بازیشون رو بهم میزنم … ولی شاید اقلا حالیشون بشه چیکار دارن با هم میکنن و شاید با هم یک راه مشترک برای آموختن فرهنگ گفتگوی دو نفره شون پیدا کنن … و شاید هم ، حالا که برای من ثابت شده این دو تا عاشق هم هستند ، حتی اگر تونستند پیش تر بروند … حداقلش اگر بهم هم نرسند …. هم سر و برابر که میشوند !
چون این حرفها ربطی به هامبورگ و هامبورگی ها نداره و از طرفی میخوام تو باغ بیاورمتون …. دعوتتون میکنم دوباره بیائین توی باغم … پریسا بیا ! … آهای هومن! بیا پسرم بیا ! … بیائین تو باغ … زیر اون درخت بید مجنون ، دم استخر !!!!
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:58 توسط علیرضا بلاغی |