22

فوریه 27, 2008 با parissa

به این دوست نازنین دیگرم ، هما ، که به من رو آورد و آنقدر اعتماد کرد و مطلبی به آن مهمی را اینقدر رک و شفاف و پوست کنده با من درمیان گذاشت جوابی درست بدهم !


با آن نوشته میخواستم به ایشون بگویم :

ماهم درسته همه کار هامون رو کردیم و پسر دخترم اولین تجربیاتش را دارد شروع می کند !( و مخصوصا از کلمه ی « نوه » استفاده نمی کنم که احساس پدربزرگ بودن و پیری بهم دست ند هد

این حمله معترضه را گفتم به در ، پشت دیوار ، این نوغنچه ای که پوسته ی رویش تاره در حال ترکیدن است ! بشنود و بداند که تا هنوز …. اوووووویییییی …… چی همه مونده تا هنوز شاید مثل یک زن سی ساله غنچه ی کاملی بشود ….


بعله ! میگفتم : باور کن میدانم چی میگویم دختر خودم حالا سی سالش است !… دیگه بالاخره بعد از بیش از نیم قرن زندگی کردن و …. هزاران تجربه و میدانم چی به چی هست


آره عزیزم …هما خانم ،  میخواهم بهت بگم چقدر تابو هست ! و ( سایر مسائل کناری دیگر مثل شرم قلابی و حیای مصنوعی … ) … چقدر مسائلی عادی و معمولی که حتی در یک رابطه ی سالم حتی الزامی و اجباری میباشند وجود دارند و …. میبینی که یگ واقعیت اصلی یک رابطه ی ابتدائی طبیعی طبیعی طبیعی را را به چه سختی مینوان مطرح کرد بیان نمود نوشت .. و یا حتی خواند


امروز پرینت این متن نوشته را به چند نفر نشان دادم و حتی برایشان بلند خواندم و نظرشان را پرسیدم


عکس العمل ها جالب بود از همه جالب ترسرخ شدن لپ های یک خانم و یک همکارجوان افغان بود دوسه نفری هم گقتند چه خوب نوشته ای !…. جالبترین موضع را یک از اون بانو ی سر زنده ی شصت و هشت ساله ی همیشه سر خوش ، شاداب و خوش خنده ای گرفت! که بدون هیچ مقدمه ای .. همراه با همان غش غش خنده های همیشگی اش از من پرسید: آیا این « قصه (؟! )» را برای او نوشته ام ؟!…


این آدمهای دور و بر من همه شان حداقل ده ها رابطه پشت سرشان دارند ولی آن دوست که این مطلب را مخصوصا برای او نوشته بودم ، تازه اولین رابطه و تجربه اش را پشت سرش دارد …!!! و هنوزگیج است و منگ و مات ودرگیر با خودش که حالا چکار کند! ……


به هما میگویم : در آن جا مخصوصا این مسائل تابو است ! همه میکنند ولی هیچکس حرفش را نمیزند و یا نباید زد ! … مثل باد مانده در شکم !…. نه عزیز ! نگو ! مسئله را برای خودت نگه دار ! … حالا که پرده ها را دریده ای آگر میخواهی ! بکن ! ولی یواش و پشت در های بسته ! ولی با احتیاط خیلی بیشتر و رعایت اصلی ترین مراقبت ها و در نظر گرفتن ساده ترین محاسبات سر انگشتی ! و رعایت اصول اولیه !

بکن ! اما نه با هر کسی که از راه رسید بلکه حداقل با کسی که تو میخواهی .. و آن طور که تو میخواهی و آنجور ناسلامتی یک پای قضیه خود تو هستی ! …. و برای همین باز هم می پرسم ! میپرسم همیشه : « تو چه میخواهی ! »میگویم ! حداقل برای خودت همانقدر ارزش و و حرمت باید بگذاری که برای انتخاب رنگ و جنس و سایز و قیمت و چند بار امتحان کردن و ده مغازه سر زدن و هر توی دست گرفتن و زیر و رویش را ورانداز کردن یک کفش مناسب پایت به خرج میدهی ! …. می پرسم ! هر چقدر هم که تشنه باشی آیا از هر لیوان لب زده ای که نویش یک مایعی باشد مینوشی !!!!


در باره ی اینکه تا چقدر پدر ومادرو باید بدانند ( که میدانیم میلیون ها کار بدون اینکه بدانند انجام میدهیم بدون آنکه اصلا به ذهنمان برسد که آیا اصلا باید با آنها در میان گذاشت یا نه !) پس به نظر من درجه ی اهمیت موضوع از دید شما است ! مسلما اگر رابطه ای سالم با پدر و مادر و.. باشد چه کسی بهتر از آنها گوش شنوا میتوانند داشته باشند و صادقانه ترین درس های تجربیاتشان را با تو بیان کنند ؟

باور کن از دید پدر ومادری که از بدو کاشتنت ،با تو همراه بوده اند دلسوز تر پیدا نمیشود ! … تو با داده های آنها رشد کرده ای و در نهایت علی رغم سرکشی های طبیعی لازمه ی اثبات مستقل شدن در نهایت ( متاسفانه ! ) … آخر سر به دلیل همان داده های خانوادگی و ژن های موروثی ازاینان ، در نهایت همانی میشویم که ساخته اند ما را ( که بارهم این خانم لیلا یک نمونه دیگرش را مثال آورد ….!) و همان کار ها را میکنیم که بهمان میگویند بکن!!! و در نود ونه در صد از انجام دادن های لجوجانه و غرور و افتخاربه خود(!؟) که « نکردم آنچه خواسنتد ! و کردم آنچه آنان نخواستند ! » متاسفانه در عمل بعد ها از کرده هایمان پشیمان میشویم !..


خلاصه در دو کلام :

اول از همه خودت ببین که خود خودت چه میخواهی بکنی !

وبعدا در آن کاری که میکنی سعی کن حرمت خودت را نگه داری ! و خودت را برای خودت خراب نکنی ! …


خوشبختانه این دو خط کامنت نوشته ی امروز ل ی ل ا (کلیک کنید )ی خوبم ، چه شاهد به موقعی بود که از غیب آمد !….

شاید در کامنت فردایم در باره ی رابطه ی با دخترم ( مریم دامون ) بنویسم


اگر حوصله ای هست هنوز ، پبشنهاد میکنم به عنوان پیش شناخت به این جا کلیک کنید ! ( نه ! لطفا قبل از خواندن دستمال برای پاک کردن اشک هایتان دم دست بگذاریذ ! ) … بعد گله نکنید چرا نگفته بودم !… خوب این هم یک روی دیگر من است که با آن آشنا میشوید ! …. خوب حالا کلیک کنید ! « داستان ( واقعی ) آن شب زمستانی ! » !

 

 

21

فوریه 27, 2008 با parissa

پریسا سئوالی مطرح کرد که نمیخواهم از رویش ساده رد شوم … :

«..مهم این است که دروناً متوجه باشیم که چه هستیم و یا داریم چه می

 شویم . باقی مسئله نسبتاً حل شده است . نه ؟ اینطور فکر نمی کنی

؟ …»….

 

این را حمل بر خودستائی نمیکنم که بگویم « ما با درون اندیشی حتی میتوانیم قادر شویم که تا بشود آنچه میخواهیم !!... اسم این دیگر همان به قدرت خلاقیت ( کراتیو یتت) دست یافتن است

 

اصالت انسان (= متوجه شدن به ارزش انسانی خود! ) را پذیرفتن و در حقیقت پی بردن به همین نکته ی اقرار شده در همان کتب به قول خودشان دینی (و آسمانی شان) … در ما روح خدایگانه دمیده شده است !

خوشبختانه خودشان اقرار میکنند که ما حتی بر خلاف میل رئیس الوالا ! با دسن بردن به میوه ممنوعه ی شماره یک خوشبختانه به توانائی متوجه شدن و شناخت (نیک از بد) هم رسیده ایم اگر مامان جون و یا پدرمان فقط اونروز یک گاز هم به میوه ممنوهع ی شماره ی دو ، درخت عمر جاودان ، زده بودند مگر چی کم داشتیم از این آقای بالا سرمان !…

نه ! ما خود او هستیم میتوانیم ! قادریم .. توانائیم .. دانائیم بینائیم و مطمئن هستم که ما حتی خود او را هم در ذهنمان خلق کرده ایم تا به اسم او همین کار ها را که دارند میکنند و میبینی !!! را بکنند و صدای کسی درنیاید میبینی این بحث ها بخاطر هزاره های تاریخی چه زود به کج راه و انحراف کشیده میشود ؟

 

اتفاقا به همین دو دلیل :

  1. ما همانی که هزاران سال پیش بوده ایم ، هستیم ، با همان مسائل ، راز ها و نیاز ها ، خواست ها و توان ها فقط وسائل و ابزار مان را بهینه سازی کرده ایم آن هم با چه کیفیتی , چه ماکروئی و چه میکروئی و آنهم با چه سرعت سرسام آور و گیج کننده ای !..

  2. خود را فقط اینقدر درگیر با دیگر مسائل کرده ایم که خود رافراموش کرده ایم

بازگشت به خویشتن… ، اتقاقا در این زمانی که : در اوج شرایط توانائی بهره گیری ابزاری منسجم و همزمان ( یک مثال دنبال کردن لحظه به لحظه ی رویداد ها ی دلخواه از تحقیقات فضائی تا اجتماعی و درونی … ) هستیم …، … میتواند دوباره ما را با خودمان آشتی دهد !…

 

اولین پایه اش همین است که به این نکته برسیم که درک کنیم خودمان را و بدانیم :

مهم این است که دروناً متوجه باشیم !

 

این آغاز راه است از آن کوچه های تو درتوی شهر های عشق ( آن هم با پای پیاده ! ) ولی حالا نیازی نیست به این شعبده بازی های با کلمات چند منظوری ! و مکاشفه در هزیان های بیمعنی و محتوی چند انسان زیبا کلام و خیال باف در گیر در تناقض های آشکار عینت و ذهنیت هایشان ، سرگردان بین واقعیات و حقایق و تصورات و ایده آل ها به بازی پرداختن شاعرانه با کلمات و نظرات بنام فلسفه و وای که چه قدر سخت است که پرده ی ضخیم داده های تخیلات و باورهای ناقص و ناقض هزاران ساله ی موریانه خورده و پوسیده ی قدیمی را ( این هم ، در کنار همه ی منافع ، یکی از بزرگترین معایب و مضرات رشد و زندگی در فرهنگ های با سابقه ی هزاران ساله است !) با دست کنار برنیم و به خودمان در آینه ی زمان رو در رو به عنوان انسان لخت و برهنه ببینیم !!!….

 

این جاست که میتوانیم ، و در واقعیت با لمس خود ، در کل به این شناخت برسیم تا دروناً متوجه باشیم که چه هستیم ….

 

با ورانداز کردن خود و سنجیدن در درگیری ها و در پروسه ی پر هیجان درد و غم و شادی و خوشحالی و نشاط ار پیروزی ها ، موفقیت و یا شکست ها و توانائی و ناتوانائی ها و در جدال با روزمره گی ها و …. است که هر از مدتی ، بر سر بزنگاهی ، مچ خودمان را بگیریم و با زیر سئوال بردن خود دروناً متوجه باشیم که چه هستیم و(یا) داریم چه می شویم

 

تازه دراین مرحله است …. بر خلاف آنچه او میپندارد که :

«باقی مسئله نسبتاً حل شده است …. نه ؟ اینطور فکر نمی کنی ؟….. » ؟!

 

جواب میدهم « نع ! » ( حتی نگفتم « نه چون میخواستم با غلظت و تائید کاملی بگویم نع نخیر اصلا و ابدا ….

 

اتفاقا در این لحظه است که وارد دنیای ناشناخته ها میشوی ! در این حالت آن قدر دایره امکاناتت زیاد میشود که گیج میشوی و نمیدانی مثلا حالا چه راهی را بروی !!! معیار هایت را باور نداری ! و هیچ راهنما و رهبری را هم نمیتوانی داشته باشی

اینجاست که باید به خودت مطمئن شوی !و بخودت اعتماد داشته باشی که خودت بک راه گشا هستی! خودت یک پیشوا هستی ! خودت یک پرچمدار هستی ! و خودت تعیین کننده ای !

این جاست که میفهمی که در هر کلمه ی حرفی که میزنی (!) ..در هر قدمی که برمیداری (!) … و با هر عملی که انجام میدهی (!)… مسئولی و جوابگو آیا پندار و گفتار و کردارمان درست بوده است یا بهتر چه میشد کرد….

 

اینجاست که پی میبریم چه دست نخورده و بکر است همه چیز ! … و چقدر ناشناخته هاست که باید کشف کنیم و چقدر دلهره ها از مجهولات است اینجاست که کیف ماجراجویانه ای از تاختن در تاریکی ها میبری ! همان کیفی که پس از کشف مجهولات ریاضی بهت دست میدهند .. کیف و دلهره پاداشی است که میبرم از اینکه اتفاقا باقی مسئله حل نشده باقی میماند …..

20

ژوئن 25, 2007 با parissa

پریسا! … هومن ! سلام ….  از اینکه دعوتم رو پذیرفتین و اومدین به باغم خوشحالم !خوش اومدین!

هومن ، خدا کنه تو این فاصله پریسا ( یکی از آموزگارانم ) حرفاشو  با تو گفته باشه …. و امیدوارم  حرفاشو شنیده باشی … پسرم اگه سر از حرفاش در نیاوردی و بیشتر قاطی کردی عیب نداره … خود او هم قاطی است … مثل هر زن عاشق..  باور کن خودشون هم وقتی عاشقن  نمیدونن چبی میخوان … هم میخوانت .. هم میخوان بری گم شی !!!!! وقتی میخوان …  آخ دیگه عطر تو و چشم تو …. همه جاتو … همه چیز تو براشون زیباست  .. هر کاری که میکنی جالبه  ….اونا فقط میخوان ! میخوان ..میخوان !! این جاست که اگه نباشی دیوونه میشن … و حاضرن برای پیدا کردن تو و رسیدن بهت …خودشونو به به زمین و زمان بزنن و برای بدست آوردن تو دیوانه وار خودشون رو به خاک و خون میمالن و همه ی زمین و آسمون رو بهم میزنن تا شاید بتونند شاید بدستت بیارن … 

بدستت که آوردن …  اول هی دور و برت میچرخن و  میبوینت و لیست میزنن … میشنگن و میزنن و میخونن و میرقصن و میپزن و میدن و میکنن  هرچه بخواهی  و … اما … یک مرتبه…

همینکه مطمئن شدن که هستی … که موندنی شدی … که دیگه جا خوش کردی .. که مال اونا هستی … که سیراب شدند … ( باور کن خودشون هم نمیدونند چرا ! چی جوری !  به چه علتی !!!)  یهو  دیگه نمیخوانت .. بهت سرد میشن … دیگه بوت گند میشه .. همه چیزت اه اه  میشه .. نمیخوانت … وجودت زیادیه … بَده میشی ..  دیگه بودنت میره تو اعصابشون …اگه  اینو بفهمی و قسر سالم در رفتی …  دوری و دوستی …و اگه نری به موقع …. پدرت رو در میارن …نشنیدی زن مثل سایه است ….؟!!حالا بیائین بچه ها من … این بازی رو بفهمین …. که شما دوتا واقعا این رابطه ی بین خودتون رو شخصی نگیرین که مثلا:  پریسا با من این بازی رو در میاره!… یا …  اعصابم از هومن خرابه !.. بلکه این شیمی  بدن زن و مرد است در کل … و ربطی به بهرام وجمشید و مهر ناز و یاسمین و مریم نداره !…   یاد بگیرین کی به هم دیگر نزدیک بشین و کی فاصله بگیرین !…

خلاصه کنم : این مشکلی هست که زنهای قوی و مدرن ( چه اروپائی و چه آسیائی)  با آن رو برو و در گیرند و … و حالا ما مرد ها هم باید این رو یاد بگیریم و قبول کنیم که: این زنها و نمونه اش همین پریسا خانم ، اینها دیگه اون دختر های خل و چل ودست و پا چلفتی و بره های سابق نیستند … اینها  یوز پلنگانی هستند که دوست دارن با گرگ ها ( هر چه هار تر و وحشی تر بهتر !) بازی کنند …

باور کن همینکه  ما گرگ های وحشی تنها ، نزدیک اونها بشیم … او نها تبدیل به گربه ای ملوس میشن..  اینقدر موش میشن و اینقدر روی ما کار میکنن وووو …   و ما هم (که به خاطر مرد بودنمان) دراین موارد اتفاقا دیر یا زود ، زودی رام میشیم ، و یک چیزی میشیم مثل یابوی بارکش … تبدیل میشیم به سگ اهلی و دست آموزشون…  میشیم  … آروم میشیم … سر بزیر میریم و میآیم …  

ولی اونها یه مرتبه ، نمیدونن خودشون هم که کی و چرا ( ولی معمولا  همیشه در یک لحظه ، توی آینه که دارند بخودشون نگاه میکنن.. یک احساس خاصی میاد سراغشون … یک حس غریب … یه مرتبه بخودشون میان …  اونا یکمرتبه یادشون میاد که عاشق اون گرگه  بودن و هنوز هستن … به خودشون که میان یهو به ما نگاه میکنن و به خودشون میگن : این  کیه دیگه ! متوجه میشن  نه اونها که سگ خونگی نمیخوان .. اونها ببوی حلقه به گوش نمیخوان !… و اینجاست که باز تبدیل میشن اول به همون گربه وحشی و پنجول کش و کم کمک پلنگ درنده …   و این بازی تکرار میشه … فعلا یک مثال از این درس !!!! و ….نه دیگه بسه  برای این دفعه …  

و بعد بروید تو زندگی خودتون و در عمل تمرین کنید و مرا هم در جریان موفقیت هایتان بگذارید…..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:43  توسط علیرضا بلاغی 

19

ژوئن 25, 2007 با parissa

پریسا ی شیطون با این دو سه تا ایمیلش نوک انگشتش روگذاشت درست رو اون نقطه ای که نباید میگذاشت … حالا که آتیش به پا کرده تقصیر خودشه … این آتیش پاره با اون خنده های پای کامپیوتر توی دانشگاهش ( که صداش تا اینجا اومد ) و این دلدل زدنهایش که صدای تاپ تاپ اون را میشنوم  و آن هق هق هایش و خیسی چشمانش و ……. دیگه نمیگذاره که من آروم بگیرم … و حالا که اینقدر  جوش آورده و داغ کرده و خودش هم نمیدونه که چی شده و چرا ( فکر میکنه دمدمی شده !!! ) و احساس میکنم دیگه نمیدونه داره چیکار میکنه و این هومن بی چاره  هم ، که  اونهم نمیدونه این آتیشپاره چیکار داره میکنه و از دست ” خل بازیها ” شاید آزار ببینه …. تصمیم گرفتم  خودم رو قاطی کنم و  ……

 

البته شاید دارم با این دخالتم عیش بازیشون رو بهم میزنم … ولی شاید  اقلا حالیشون بشه چیکار دارن با هم میکنن و  شاید با هم یک راه مشترک برای آموختن فرهنگ گفتگوی دو نفره شون پیدا کنن … و شاید هم ، حالا که برای من ثابت شده این دو تا عاشق هم هستند ، حتی اگر تونستند پیش تر بروند … حداقلش اگر بهم هم نرسند …. هم سر و برابر که میشوند !

 

چون این حرفها ربطی به هامبورگ و هامبورگی ها نداره و از طرفی میخوام تو باغ بیاورمتون …. دعوتتون میکنم دوباره بیائین توی باغم … پریسا بیا ! … آهای هومن! بیا پسرم  بیا ! … بیائین تو باغ … زیر اون درخت بید مجنون ، دم استخر !!!!

  

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:58  توسط علیرضا بلاغی  | 

18

ژوئن 25, 2007 با parissa

در صفحه ی مشترک دوستانم ، یکی از معلم هایم  درباره من نوشته بود: سلام دوست بزرگ روی صحبتم با شماست علیرضای بلاغی خیلی بزرگ  :الان می فهمم که اونهمه وقتی که برای ما صرف کردید چقدر ارزش داشت . حتی بیشتر از اون چیزی که ما فکرشو می کردیم . آخه این روزا ما بدجوری مشغله داریم و نمی تونیم خدمت برسیم .  . دارم فکر می کنم که مطمئنا شما مشغله های بیشتری نسبت به ما داشتید و با این وجود برای ما از وقت و فکرتون مایه گذاشتید .اولا واقعا ازتون ممنونم . بعدش هم اینکه در اولین فرصت با خبر های جدید بر می گردیم . هنوز هم به نظریه ی جدی تون فکر می کنمباور کنید ما آدمای قدر نشناسی نیستیم هااااااااااااا ! باز هم ممنون.

باید میگفتم و گفتم :
عزیزانم … موفق و کام روا باشید … این طرح ” هم سری مدرن – رابطه مشترک بر پایه ی فرهنگ گفتگوی دو نفره!” را در آتیه ای نزدیک ( بکمک همنظری گروهی از خانمها و آقایان ( بیشتر ایرانی )، احتمالا بصورت کاملتر در کتابچه ای جزوه مانند بیرون میدهیم …

ولی یک موضوع مهم تر از این دارم : با عنوان ” منمن ، من های در هم و بر هم در من و بامک ” که در اواسط شهریور ، در باره آن در هامبورگ سخنرانی دارم …

اتفاقا این موضوع ” دمدم مزاجی (= موج وارانه) ” بودن و …. خیلی از صفات و اخلاقیات دیگر مثل گناه را به گردن دیگران انداختن و .. که کاراکتر و شخصیت ما را میسازند … همه را برایتان قابل قبول و حل خواهد کرد…
شناخت این ها ، ابزاری را برای فراهم ساختن زیرپایه ای جهت ایجاد ” فرهنگ گفتگوی دو نفره ” ( برای رسیدن به ” هم سری مدرن” ) بدست میدهد…
… پناه آوردن شما به من ، و لمس تغییر و تکامل هر کدام از شما عزیزان برای خودش ( آنهم یطور تک تک و بکمک شخص خودتان) درس های عملی برزگی برای خود من هم بود …
کارتان درست است … حال کنید در حال …
زندگی زیبا و جذاب و جدی است بازیتان را بکنید…پ . ن .:

گلبانو ، معلم دیگرم ، هم دیشب ، بعد از سفرش سری بمن زد …

او از دیدن این همه تغییر و تحول و تکامل در رابطه با کار و برنامه ای که پیش رویم دارم تعجب کرده است …!!! فعلا از من راضیه … و میگه تکالیفم رو خوب انجام داده ام… بهم میگه تو خودت نمره بیستی !!!! نمره ۲۰ !! وااااااااااای!!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 13:14  توسط علیرضا بلاغی  | 

17

ژوئن 25, 2007 با parissa

دوستی نظری ازم خواسته بود و بهش قول داده بودم  نظرم رو براش بنویسم …. براش حدود هشت صفحه ای دست نوشت آماده کردم  و میخواستم توی ابمیل براش بنویسم … که دوباره اومد و خواست روی حرفهای اون شبش رو ماست مالی کنه … که اتفاقا تائیدی شد بر همان چیز هائی که حدس میزدم ….

 این دختر عاشق هست ولی بی اعتماد … هم میخواد هم نمیخواد…  دو دل است و لی شجاع ، جسور است ولی متزلزل  … بقول خودش دم دمی !!!! در بهترین حالتش او  رو میتونم تشبیه کنم به یک قایق …تازمانی که در بندر لنگر انداخته در فکر رفتن است و زمانی که در وسط دریاست آرزوی خشکی و ساحل را دارد….  میفهمم او را چون خودم هم همین هستم ….  فرق من با این دختر در این است که من پذیرفته ام این را …. و او تا بحال نپذیرفته بود و عملا با این نوشته آخریش نشان داد که چقدر خوب فهمیده است که عیب از خودش است  ، به او تبریک میگم که هزار کیلومتر جلو افتاد تو زندگیش ، محصوصا با این نیم خط نوشته ی آخرینش  ” همیشه نظرم عوض میشه !!!  ” …. پیشنهاد های تلگرافی من :

  • عزیز دل !  عوض شدن نظر یعنی در وافعیت و زمان حال یودن …
  • قل قل زدن هایت طبیعی ترین حالت یک انسان صاف و بی غل و غش است …
  • این سر در گمی کم کم  به مرور زمان با رشد و تجربه کاهش میابد و آرام آرام جا میافتی

این دیگ ز خامی ست که در جوش و خروش است…/ چون پخته شد و  لذت دم برد خموش است ….( فقط حرارت رو کم کن که سر نرود!!!  … بذار با دل بجوشد)  

  • کماکان دلم برای آن پسر میسوزد … چه میکشد ( و چه خواهد کشید !)  حداکثر میشه یویوی شما !

  • دختر دست از این بازی بردار … پسر عروسکت نیست !!!

  • میدانم هم خر را میخواهی و هم خرما را ( فقط مواظب باش زبادیت نشود ) که هم خره از اون بالا پرتت کنه پائین و خرما ها زیادی هم باعث دل درد و اسهال و استفراغت بشن ..

  • ولی بجای کرم ربختن و گرفتن انتقام (از چی و کی ؟؟؟!!!) ، عزیزم ! به طرف وقت بده ! فرصت بده !  و بگذار کم کم و آرام آرام  ثابت کنه که عوض کرده است ( و میکند ) خودش را … بخاطر تو و برای تو … این را میفهمی و میدانی یعنی چه ! دمدم!!!!!!!

  • امیدوارم …… آزار نه ببینی و نه برسانی!!! 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 19:9  توسط علیرضا بلاغی  | 

16

ژوئن 25, 2007 با parissa

پروانه هم یادی از من کرد و بهانه ای یافت برای تماس ..  برام ایمیلی زده بود یک صفحه پر نوشته بود که بگه : ” سلام به شما که خیلی دوستتون دارم . با خواندن وبلاگتون احساس میکنم ممکنه الان حوصله برای این حرفها نداشته باشید …. !!!!  اگر دم دستم بود بغلش میکردم ، میبوسیدمش و میگفتم مرسی عزیز ، منهم همین طور!!!!  حرفهام رو میخونه … ولی نمی گیره !!  همایون ( این پسر صاف و ساده و صادق یا به اصطلاح ایشون نا فهم !)  اما خیلی زودتر فهمید و گرفت و بکار بست و تاثیر تغییر در رفتاش رو هم نشون داده است… امیدوارم  پسر بتونه به همین راحتی هم  بدونه کجای کاره و  ولش کنه بره دنبال کار و زندگی خودش …. !  تمام صحبت من تو این طرح و نظر که نوشته ام  اینه که:  خانمها ، آقایون  بیائید و با هم مثل بچه های آدم  یاد بگیریم  با هم حرف بزنیم … رک ، راست و بی پرده …  و درست پروانه نه حرفش رو میزنه و نه گوش میده به حرفهای طرف و تازه اونهم بجای اینکه این مطلبش رو با پسر مستقیم درمیان بگذاره با من  مطرح میکنه ! و تازه سه چهار خط تاکید هم میکنه : در ضمن آقا همایون از این حرفها خبر ندارد و ….

دخترم ، پروانه جون ، یکی دو روز صبر داشته باش برات  حتما حتما مینویسم … به تو و احساسات و غرور و شهامتت خیلی تحسین میکنم …

15

ژوئن 25, 2007 با parissa

رسیده ایم به هم .. اینجا و اینگونه … 

گلبانو و من  ، ما ، هرکدام از ما ،  دو نفر انسان مستقل ، آزاد ، ، آزاده و پر از  تجربه  هستیم .. که به این صورت بهم رسیده ایم و یکی دو ماه  هم همدیگر را به گونه های مختلف آزموده ایم .. هر کدام از ما  میدانیم که چه هستیم ، که هستیم و چه میخواهیم .. انتظاراتمان از هم  برای خودمان روشن است و خواسته هایمان نیز ..

در زندگی شکست ها و موفقیت ها داشته ایم و هر کس مرز هایش را میشناسد ..

این ته مانده از وقتی را که مانده است را میخواهیم به مناسبترین شکلی ( بهترین ؟!)  بگذرانیم ! فرصتمان کم است  و حوصله ی بازی ، چه با خود و بازیگری با دیگری را نداریم … هم از هم میترسیم و هم میخواهیم همدیگر را … علاقه ای واقعی ، پایه ای و معنوی و نیازی طبیعی ما را به گونه ای مقدس به هم وصل کرده است … خصوصیاتی داریم که هر یک را برای دیگری جذاب و دلپذیر میکند ولی همزمان نیز پارادوکس گونه ما را از هم دفع و دور میکند.. در اینکه  ما میتوانیم با هم دوست و همراهی برای هم باشیم و هستیم و برایمان روشن است ! این روشن است و شکی در آن نیست … ولی مسئله ای که مرا به فکر انداخته است ، این است که آیا ما به عنوان یک زوج و شریک زندگی میتوانیم اصولا رابطه ای با هم داشته باشیم … رابطه ای که هر کدام از ما با حفظ تمامی شخصیت خودمان از جانب دیگری پذیرفته شویم و همزمان آزادانه و آگاهانه و صمیمانه و عاشقانه ( با تمام وجود با عقل و قلبی و جسم ) با هم و برای همدیگر بمانیم و هم را تکمیل  کنیم و مشترکا رشد کنیم و سازندگی کنیم ؟… عشقی هست .. دوران عشق و عاشقی را هنوز شروع نکرده پشت سر مان گذاشته ایم … هردو  دچار  دو دلی زمانی و مکانی هستیم  و سخت  با ذره بین همدیگر را زیر کنترل قرار داده ایم … جنگ و  جدل  های اولیه  مان آغاز شده است  و حالا مسئله این است که جهت رشد و پرورش رابطه مان چه میتوان کرد ؟ .. در خدمت بهبود روابط  چه کار ها باید بکنیم ؟ و برای حفظ و مراقبت و نگهداری آن چه گونه بکوشیم ؟ من شخصا پیشنهاد طرح ” هم سری مدرن ” را میدهم … اگر بخواهم  “هم سری مدرن” را در دو کلمه خلاصه کنم میگویم : پایه گذاری یک رابطه ی مشترک تجربی باز و پویا با حفظ استقلال فردی که بر پایه ی فراهم کردن زمینه رشد گام بگام  “فرهنگ گفتگوی دو نفره” استوار میباشد… 

میان نوشت :در همین لحظه که در حال نوشتن همین مطلب بودم گلبانو  ( که از یک هفته پیش به قصد مسافرت یکماهه ای به ایران مسافرت کرده است ) تلفنی با من تماس گرفت … و شاید غیر مستقیم میخواست نظر مرا نسبت به چگونه برخورد کردنش به همسر سابقش و ادامه ی احتمالی رابطه ای مابین خودمان بپرسد … من سعی کردم بدون استفاده از سانتا مانتالیت احساسی و تاثیر گذاری (!) بر حق آزادی مطلق انتخاب او ( شاید هم اشتباه کرده باشم .. چون اخیرا بار ها درست این دخالت ها را از من طلب کرده بود ! و من همیشه آگاهانه صبورانه درخواستش را ( بر خلاف میل دلم ) رد کرده بودم !)…و باز هم عملا  حق تصمیگیری را به دستان خودش واگذار کردم و … دلشوره دارم که آیا به نفع من تصمیم مییره یا نه !… دلی از هر تصمیمی که بگیرد میپذیرم !!!!  

   طرح ” هم سری مدرن  گام اول: پایه ریزی فرهنک گفتگوی دو نفره   

در این مرحله سعی میشود که از طریق گفتگو ی ساده در پروسه ای عملی ، به شیوه ی آگاهانه ای آنرا به تبادل افکار ارتقاء میدهیم … که به مرور با رشد آن به تعمیق شناخت از خود ، خواسته های پنهان خودمان و نیز طرف مقابلمان میرسیم …

بحث و گفتگو به ایجاد یک نوع شفافیت در رابطه کمک میکند و بر پایه ی ضرب المثل “صلح اول به از جنگ آخر است !”…  حداقل به طور لفظی و کلامی از نظر گاه های فکری همدیگر آگاه شده و این خود به ما کمک میکند تا  فرهنگ و دیالوگ گفتگو دو نفره را ملکه  زندگیمان کنیم … ( که شاید  جلوی سوء تفاهمات را بگیرد بعدی و احتمال بوجود آمدن جو خشنونت در آینده روابط را کاهش یا تعدیل کند !!!)…. در این رابطه پیشنهاد من این  است : 

  1. ما باید سعی کنیم جوّ ی پاک و صمیمی و پر از صداقت  ، همراه با اعتماد و اعتقاد متقابل محسوس نسبت به همدیگر ایجاد کنیم …
  2. بنظر من خلق چنین فضائی زمینه ساز زیرپایه ی اولیه و اصلی لازم برای گفتگو ی روشن و آرام با یکدیگر است …
  3. از این طریق زمینه ی مناسبی برای ایجاد یک شیوه ی نوینی از برخورد خلاق که در آن جا بتوانیم بطور برابر به گفتگوی خالصانه با همدیگر بنشینیم فراهم میشود…
  4. با یک دیالوگ متعادل یعنی:  
    1. با مطرح کردن و بیان ساده ، صریح و شفاف خواسته ها یمان ، از یک طرف
    2. نیز با نیت و خواست شنیدن
    3. و در نتیجه درک حرفهای همدیگر از طرف دیگر ،
    4. میتوان با شیوه ی اقناع متقابل
    5. به نتایج ، توافق ها و صلاحدید های مشترک سازنده دست یابیم 

   وقتی ما از طریق “فرهنگ گفتگوی دو نفره” به هم میرسیم .. صادقانه و منطقی و با تفکر به نتایج نکات مشترک میرسیم … با این گونه رفتار  دیگر نیاز به احساس رقابت با هم و یا رو کم کنی از هم موردی نمیابد…   گام دوم : ارتقاء سطح و محتوی مباحث گفتگو های دو نفره  در این قسمت از  آنجا که محتوی بحث ها کاملا خصوصی و شخصی میباشند … من فقط بعنوان مثال از مطالب کلی ولی ویژه روابط گلبانو و من استفاده میکنم : 

·        بالا بودن سن ها در نقطه ی آغاز شروع به رابطه مشترکمان ( بالای پنجاه )

·        بردوش داشتن کوله بار سنگین تاریخی فرهنگی سنتی در ناخودآگاهمان

·        زندگی ما با فراز و نشیب هایش … بخاطر جراحات ، درد ها ، ترس ها و پیش قضاوتهائی که ناشی از تجربیات تلخ و شیرینمان از رابطه های قبلی مان..

·        هر دوی ما با داشتن فرزندان بالغ (و من حتی با داشتن نوگان) دیگر دوران خام جوانی را پشت سر گذاشته ایم  و هر دو یمان به این رابطه به چشم یک ارتباط جدی و خالصانه و یا عظمت یک ” آخرین فرصت و شانس ” هستی به آن مینگریم

·        عدم وجود یک قالب و یا فرم  فرهنگی اجتماعی کلاسیک و یا امروزی و حتی مدرن که رابطه ما بتواند در آن بگنجد

·        ما هر دو آمادگی آن را داریم که برای شکل دهی زندگی مشترکمان ،از “مدل های تجربی و آزمایشی پیشنهادی مدرن معاصر” بنا بر تعریف واقع بینانه ی از شرایط و توانائی های حقیقی مان استفاده کنیم …

·        هر دو یمان طالب حفظ مسئولیت استقلال کامل فردی مان و پذیرش حق کامل آزادی عمل و قائل شدن حق اختیار و انتخاب آزاد برای هم دیگر و… میباشیم

·        ما هر دو از نظر اشپریتوئالی ( ماورائی ) در حد مدیومی ، و انرژی درمانی هم حسی  و هم  تئوریک و هم عملی فعال میباشیم ..

·        جدی گرفتن کامل ارتباط منطقی و عقلی ( مغز ) ، عاشقانه و عاطفی  ( قلبی) و حسی و همسانی ها ی امیال و نیاز ها درونی ( جگر ) …   و یا از زاویه دیگر بین ما یک همخوانی محتوائی معنوی و مادی و خواسته ها ی روحی ، روانی و جسمی والائی برقرار است …

 در اختیار داشتن امکان استفاده از شرایط  لازم برای ” یک فرهنگ گفتگو ی تجربی مستقیم”  بین گلبانو و من وجود داشته و دارد … وعملا نیز بکار برده ایم …افت و خیز داشته ایم …و لی هر دو پذیرفته ایم و میدانیم که میتواند در ایجاد هماهنگی مابین ما خیلی موثر و سازنده باشد!    

گام بعد: تعمیق نقش فرهنگ گفتگوی تجربی مستقیم دو نفره    

 با شکل گیری و جا افتادن فرهنگ گفتگوی تجربی مستقیم (دو نفره)ما به سیستمی از رابطه ای جدیدی مابین  خودمان و ارزش های واقعی  بحث های مهم اجتماعی میرسیم … از جمله مباحث ارزشی مهم  مثلا مسائل مرتبط با:

  • رعایت حق و حقوق بشری و انسانی ،
  • برابری و تساوی  زن و مرد ..
  • خصلت بین چند فرهنگی قرار داشتن و پیدا کردن هویت جدید چند فرهنگی شده ی ما بعنوان مهاجر
  • برخورد سنت با مدرنیته….
  • ….

 با پذیرش فرهنگ گفتگوی دو نفره هر کدام از ما مجهز میشود  به  سیستم و مکانیسم رابطه ای جدید گزینش آزاد ( مثلا از مزایای سنت و مدرنیته !)و …  هر کسی در این ارتباط مخیّر میشود و به عبارت دیگر  از او خواسته می شود که از حق گزینش  آزاد و مستقلی که دارد ، هر قدر که بخواهداز طریق بحث و دیالوگ و اقناع از  همه ی  مزایای  این طیف وسیع امکان  عظیم  موهبات و داده ها و برداشت های  تاریخی ، فرهنگی و اجتماعی بهره گیری کنیم …( ویا  نکات منفی را گوش زد کنیم و از آن  انتقاد  کرده  و آگاهانه  از بکار بردن  آن  در رابطه  چشم پوشی کنیم )…  گام بعد: تکامل رابطه بر اساس فرهنگ گفتگوبی دو نفره  نتیجه ی  طبیعی رشد رابطه ی فرهنگ گفتگوی دو نفره   ما را به  برابری کامل ، ضمن  حفظ  استقلال  فردی  میرساند. ما از حق آزادی مطلق اختبار مان استفاده کرده و آگاهانه انتخاب میکنیم …  حالا اگر همراه با آن یک عشق ورزی به هم ، پایه ی تقویت همبستگی رابطه ای مستحکم  بر اساس  هماهنگی  و همکاری و همترازی لغوی مابین  ما  را فراهم کرده است که  خود  زمینه ساز  یک رابطه ی تجربی جدید و مدرن میشود … یک نوع  همسری .. هم سری ! هم سری و زندگی مشترک با خصلت های شگل یافته و تمرین شده ی منطقی، پویشی  و تکاملی … 

هم سریای که با ضمانت اجرائی بر مبنای  اعتماد و صداقت  و صمیمیت با لمس حسی ” همدلی … همبستگی  مطلق مهر ، مهر تاکید میخورد …      

       

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:46  توسط علیرضا بلاغی  |

14

ژوئن 25, 2007 با parissa

بعدش اومدم سراغ اینترنت …  

نامه ی آخری هومن رو خوندم …..  ذوق کردم … مطمئن هستم ار ته دلش نوشته …. فکر میکنم  اگر پری سا اینها رو بخونه  اشگ شوقش روان میشه … فقط  امیدوارم : همان طور که پسر قول داده ، عمل کند به حرفهایش و این مطالبی را که با من در میان گذاشته و به من گفته تنها و فقط در حد حرف الکی نباشه … ( چون آنوقت اعتماد دختر نسبت به او برای همیشه از او سلب خواهد شد و از بین خواهد رفت …!!!)…. هومن جان ! روی حرفم هستم … و پیشنهادم را تکرار میکنم : این دو نامه آخریت و جوابم را بدون ترس و لرز و سانسور برایش بفرست !… مطمئن هستم  تو را بهتر خواهد فهمید ! علت ترس هایت را به او بگو …بگذار خودت را آنجور که هستی  بشناسد … نه آن آدم  الکی پشت کلمات الکی قایم شده را…. !!!

13

ژوئن 25, 2007 با parissa

امروز روز خوبی بود برایم …. چندین کار مثبت از دستم برآمد و چندین نفر حال کردند … جف نقطه ضعف مرا پیدا کرده و با گیتارش آهنگی از خودش را برایم نواخت !!! نمیدانم چه در این آهنگ نهفته است که مثل  همیشه مرا به خلسه مینشاند !!…  بعد از پایان کارهایم ، رفتم سراغ دنیا یک چای سبز بنوشم ؟! کف کرده بود خیلی غمگین بود ! اشکش جاری شد بی اختیار … دلم برایش سوخت .. مسئله همان برنامه ی عشق و عاشقی بود… دنیا ، حمید آقا را دوست نداشت و حالا آقا نمیخواد و خانم میخواد !!!!  عجب عاشق ها شکننده هستند…!! فرشته و آزاده با یک اشاره تلفنی بکمکم  آمدند  و آمدیدم  منزل … مورسارلا ( پنیر نرم سفید ایتالیائی ، ریحان سبز و گوجه فرنگی قرمز ، رویش  پر از روغن زیتون  و سرکه ی انگور)  … میخواستیم با حرفهای نگفته مان را دلی بدهیم و قلوه ای بستانیم … بحث رسید به موضوع دنیا و حمید … و بعدا به پری سا و هومن … آنها هم همنظر بودند با آنچه نوشته بودم …  وقتی رفتند ، آمدم سراغ کامپیوتر …باورم نمیشد …. زبانم بند آمد !! بقول آلمانی ها : اشپراخ لوز…. ( جا برای اظهار نظر نگذاشته بود ، بالا تر از حد انتظار ) ….!!! همین را میگفتم …. بکن ! آفرین دختر !!!!! رک ، راست و ساده بیان کن ! ….  و کرد ! … با خواندن آنهمه دردلها باورم نمیشد که کار این دو چرا اینقدر درهم شده بود!  دختر دقیقا میداند و میگوید چه میخواهد … و توپ را شوت کرد به طرف هومن … و حالا نوبت هومن است … فقط یک پیشنهاد ساده ولی پر اهمیت: هومن جان ! … عزیزم !… فاز بعدی رابطه ی شما با همین حرف ها شروع شده است !… برداشت من این است که دختر خطش را خیلی راحت و خوب و روشن بیان کرده است ….باور کن پری سا به بهترین شکلی ( و باید افتخار کنیم هر دو یمان به این زن! / باور کن! به حقیقت کم اینجور دختری پیدا میشه ……..!!!) بالاخره حرف دلش رو زد! … اون از حرف عاشقانه شنیدن خسته شده !!! بعنوان یک زن او انتظار دارد که در تو ، آن مرد ایده آل ( کاملا دلخواه ) زندگیش را ببیند نه یک پسر عاشق ( – پیشه ) را !!!  هومن ، سعی کن مردی بشوی که با افتخار بتواند به تو تکیه کند !!!! مطمئن باش آنوقت میل و علاقه ی کنونی ریشه ای او به تو  به عشق تبدیل خواهد شد … آنوقت دختر همه چیزش رو بتو  دو دستی هدیه خواهد کرد !!! ، لامصب  د بجنب ! … این دیگر یک بازی رو کم کنی بچه گانه نیست …!!!!)…  او خیلی راحت میخواهد از تو  که خودت رو بالا تر بکشی از جائی که الان هستی !!!! …( نه در حرف ، بلکه در عمل )…. آقای عاشق حالا او از تو فقط عمل میخواد و بس !!!در کل تبریک میگویم به هردو تای تان !… موفق باشین !….

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:44  توسط علیرضا بلاغی  |