به این دوست نازنین دیگرم ، هما ، که به من رو آورد و آنقدر اعتماد کرد و مطلبی به آن مهمی را اینقدر رک و شفاف و پوست کنده با من درمیان گذاشت … جوابی درست بدهم !
با آن نوشته میخواستم به ایشون بگویم :
ماهم درسته همه کار هامون رو کردیم و پسر دخترم اولین تجربیاتش را دارد شروع می کند !( و مخصوصا از کلمه ی « نوه » استفاده نمی کنم که احساس پدربزرگ بودن و پیری بهم دست ند هد …
این حمله معترضه را گفتم به در ، پشت دیوار ، این نوغنچه ای که پوسته ی رویش تاره در حال ترکیدن است ! بشنود … و بداند که تا هنوز …. اوووووویییییی …… چی همه مونده تا هنوز شاید مثل یک زن سی ساله غنچه ی کاملی بشود ….
بعله ! میگفتم : باور کن میدانم چی میگویم … دختر خودم حالا سی سالش است !… دیگه بالاخره بعد از بیش از نیم قرن زندگی کردن و …. هزاران تجربه و … میدانم چی به چی هست …
آره … عزیزم …هما خانم ، میخواهم بهت بگم … چقدر تابو هست ! و ( سایر مسائل کناری دیگر مثل شرم قلابی و حیای مصنوعی … ) … چقدر مسائلی عادی و معمولی که حتی در یک رابطه ی سالم حتی الزامی و اجباری میباشند وجود دارند و …. میبینی که یگ واقعیت اصلی یک رابطه ی ابتدائی طبیعی طبیعی طبیعی را … را به چه سختی مینوان مطرح کرد … بیان نمود … نوشت .. و یا حتی خواند …
امروز پرینت این متن نوشته را به چند نفر نشان دادم … و حتی برایشان بلند خواندم و نظرشان را پرسیدم …
عکس العمل ها جالب بود … از همه جالب ترسرخ شدن لپ های یک خانم و یک همکارجوان افغان بود … دوسه نفری هم گقتند چه خوب نوشته ای !…. جالبترین موضع را یک از اون بانو ی سر زنده ی شصت و هشت ساله ی همیشه سر خوش ، شاداب و خوش خنده ای گرفت! که بدون هیچ مقدمه ای .. همراه با همان غش غش خنده های همیشگی اش از من پرسید: آیا این « قصه (؟! )» را برای او نوشته ام ؟!…
این آدمهای دور و بر من همه شان حداقل ده ها رابطه پشت سرشان دارند … ولی آن دوست که این مطلب را مخصوصا برای او نوشته بودم ، تازه اولین رابطه و تجربه اش را پشت سرش دارد …!!! و هنوزگیج است و منگ و مات ودرگیر با خودش که حالا چکار کند! ……
به هما میگویم : در آن جا مخصوصا … این مسائل تابو است ! همه میکنند ولی هیچکس حرفش را نمیزند … و یا نباید زد ! … مثل باد مانده در شکم !…. نه عزیز ! نگو ! مسئله را برای خودت نگه دار ! … حالا که پرده ها را دریده ای … آگر میخواهی ! بکن ! ولی یواش و پشت در های بسته ! ولی با احتیاط خیلی بیشتر و رعایت اصلی ترین مراقبت ها و در نظر گرفتن ساده ترین محاسبات سر انگشتی ! و رعایت اصول اولیه !
بکن ! اما نه با هر کسی که از راه رسید … بلکه حداقل با کسی که تو میخواهی .. و آن طور که تو میخواهی … و آنجور … ناسلامتی یک پای قضیه خود تو هستی ! …. و برای همین باز هم می پرسم ! میپرسم همیشه : « تو چه میخواهی ! » … میگویم ! حداقل برای خودت همانقدر ارزش و و حرمت باید بگذاری که برای انتخاب رنگ و جنس و سایز و قیمت و چند بار امتحان کردن و ده مغازه سر زدن و هر توی دست گرفتن و زیر و رویش را ورانداز کردن یک کفش مناسب پایت به خرج میدهی ! …. می پرسم ! هر چقدر هم که تشنه باشی آیا از هر لیوان لب زده ای که نویش یک مایعی باشد مینوشی !!!!
در باره ی اینکه تا چقدر پدر ومادرو باید بدانند ( که میدانیم میلیون ها کار بدون اینکه بدانند انجام میدهیم بدون آنکه اصلا به ذهنمان برسد که آیا اصلا باید با آنها در میان گذاشت یا نه !) پس به نظر من درجه ی اهمیت موضوع از دید شما است ! مسلما اگر رابطه ای سالم با پدر و مادر و.. باشد چه کسی بهتر از آنها گوش شنوا میتوانند داشته باشند و صادقانه ترین درس های تجربیاتشان را با تو بیان کنند ؟…
باور کن از دید پدر ومادری که از بدو کاشتنت ،با تو همراه بوده اند … دلسوز تر پیدا نمیشود ! … تو با داده های آنها رشد کرده ای … و در نهایت علی رغم سرکشی های طبیعی لازمه ی اثبات مستقل شدن در نهایت ( متاسفانه ! ) … آخر سر …به دلیل همان داده های خانوادگی و ژن های موروثی ازاینان ، در نهایت همانی میشویم که ساخته اند ما را ( که بارهم این خانم لیلا یک نمونه دیگرش را مثال آورد ….!) و همان کار ها را میکنیم … که بهمان میگویند بکن!!! … و در نود ونه در صد از انجام دادن های لجوجانه و غرور و افتخاربه خود(!؟) که « نکردم آنچه خواسنتد ! و کردم آنچه آنان نخواستند ! » متاسفانه در عمل بعد ها از کرده هایمان پشیمان میشویم !..
خلاصه در دو کلام :
اول از همه خودت ببین که خود خودت چه میخواهی بکنی !
وبعدا در آن کاری که میکنی سعی کن حرمت خودت را نگه داری ! و خودت را برای خودت خراب نکنی ! …
خوشبختانه این دو خط کامنت نوشته ی امروز ل ی ل ا (کلیک کنید )ی خوبم ، چه شاهد به موقعی بود که از غیب آمد !….
شاید در کامنت فردایم در باره ی رابطه ی با دخترم ( مریم دامون ) بنویسم …
اگر حوصله ای هست هنوز ، پبشنهاد میکنم به عنوان پیش شناخت به این جا کلیک کنید ! ( نه ! لطفا قبل از خواندن دستمال برای پاک کردن اشک هایتان دم دست بگذاریذ ! ) … بعد گله نکنید چرا نگفته بودم !… خوب این هم یک روی دیگر من است که با آن آشنا میشوید ! …. خوب حالا کلیک کنید ! « داستان ( واقعی ) آن شب زمستانی ! » !